شب نوشت ۴۵: مرا به سخت جانی خود این گمان نبود. اما... زنده بیرون امدن از طوفان پیشه من است!
هیچ چیز زیبا نیست وقتی دلت غمگین باشه و دلت خوش نباشه.
هیچ چیز زیبا نیست وقتی امن ترین ادمهای زندگیت، اسیبهای جبران ناپذیر بهت بزنن
هیچ چیز زیبا نیست وقتی اون قدر همع دروغ بگم که دیگه نتونی هیچ کی رو باور کنی...
هیچ چیز زیبا نیست دیگه اینجا...
و همه چی و همه چیز ، تو رو یاد زشتی های دنیا می ندازه.
حتی باورش سخت می شه که زیبایی ای وجود داره و مانا باشه.
اینجا فقط ترس هست و ترس تو ته تاریکی ها.
هر چی دست و پا می زنی، باز هم رهایی معنا نداره و انگاری فقط همین که مراقب باشی که بهت اسیب بیشتری نرسه، همین کفایت مذاکرات و تلاشها باشه.
اینجا تو ته تاریکی ها ، اصلا چیزی دیده نمی شه که بتونی تعریفی از زیبایی داشته باشی برا خودت.
همین که بتونی ی قدم جلوتر رو ببینی شانس اوردی.
اینجا هیچ چیزی زیبا نیست متاسفانه
گمانم نبود جان به در ببرم هر بار و این بار و بارها...
اما گویی صد جان داران را هراس جان دادن نباشد؛
لزوم است که چاره یابم از بهر نجات جان از این رختشوی خانه زار!
اینجا همه چیز نفس گیره و این روزها بیشتر.
اما امیدوارم زنده در بیام ازش این بار هم
تو برام دعا کن
و تنها می تونم سکوت کنم . سکوت . سکوت و سکوت
اماسکوت نفس گیریه
و گاهی فکر می کنم این بار دیگه نتونم زنده دربیام ازش
تموم می شم هر شب
و می خوابم
اما صبح بیدار می شم و متوجه می،شم یک روز دیگه زنده ام
و باید ادامه بدم
و مجبورم فقط و فقط سکوت کنم و ادامه بدم
گاهی فکر می کنم این بار دیگه تا صبح نمونم
و تموم شم.
اما باز هم می بینم ادامه دارم
..عجیبم و چقدر عچیبتر که این همه به من گذشت و باز تاب اوردم و زنده می مونم. بلند می شم. راه می افتم و ادامه می دم راهم رو
واین بار دیگه فکر می کنم بعید به نظر بیاد.
اما می دونم که زنده می مونم و ادامه انگار سرنوشت منه
شب خوش
زمان آینده صبح می شه و ما باز هم هم رو می بینیم و باز من برات از امید تعریف می کنم و شروع کار روباره
راستی ...
دوستام می دونن عادتم رو و نمی پرسن ازم علتش رو وقتی می پرسن خوبی؟
و من با لبخند ازشون می پرسم که :
خب تعریف کن.
خبر خوب چی داری؟
می دونن که حالم رو به زواله ...
می دونن که نپرسن
بهشون یاد دادم که تو اون شرایط اونها تعریف کنن از روزگارشون. خبرهای خوب بدن . غصه هاشون . روزمرگی هاشون... و من می شنوم
و اون ها اونقد می گن و می گن و می گن، و من می شنوم و می شنوم و می شنوم..
تا اینکه من غرق می شم تو دنیای گوینده و قصه هاش و بعد کم کم و دوباره خورشید از تو قلبم طلوع می کنه. کم کم روزنه امید باز می شه تو قلبم نور میاد تو دل تاریکی ها. و من دوباره برمی گردم به زندگی و زندگی و زندگی...
خب حالا تو تعریف کن نظام
خبر خوب چی داری برامون امشب مارکو؟
برچسب:
نویسنده: کیان موسویپور