#شب_نوشت ۲۷:1'>دچار، دچار و دچار...
تا حالا دچار شدی؟
وقتی می خوای قدم برداری نمی تونی. دوست داری تو اول ، ادامه و انتهای هر کاری، به چشمهاش نگاه کنی و برق چشمهاش رو ببینی. و برق چشمهاش، بهت جون می ده. تا ته دنیا می تونی بری و قله ها فتح کنی با انرژی برق چشمهاش. انگاری که برق چشمها شگفت انگیزترین شگفتی دنیان. کنارش زمان دیگه وجود نداره و تو هی می شنوی و می شنوی و می شنوی... انگار نقطه صفر پیدایشه و دیگه اصلا مهم نیست تو دنیا چه خبره و همین طور دوست داری بگذره و بری جلو. خنده هات خنده ست؛ گریه هات، گریه ست؛ و دیگه راحت و بی نقاب، همه چی رو می ریزی در طبق اخلاص و راستگوترین و بی نقاب ترین فرد در طول تاریخ زندگیتی؛ و تپش قلبت... نگم برات... بدون هیچ ملاحظه ای دوستش داری و دنبالش می می کنی و امان و امان و امان...
وقتی نیست، ی گوشه بُغ کردی و تو دلت هی دل دل می کنی و می گی ولش کن کار دنیا رو؛ بمونه ی وقت دیگه.اصا برای شروع دست و پات می لرزه و لک و لوک می کنی. انگاری باس تایید کنه کارت رو. چیزی شبیه کودکی کردن براش.
این دچار شدن ممکنه برا فرد یا افرادی باشه؛ یا شی ای؛ ویا هدفی یا هدفهات که وقتی مرورشون می کنی، حال دلت خوبه و می جهی برا به دست اوردنشون سریع تر و سریع تر.
تراپیست ها ی کاری می کنن باهات که شاید کمک حاله.می گردن می بینن تو، به کی وابسته ای و خودت رو جایگزین اون فرد یا چیزی می کنن که دچارشی و از اونجا به بعده که دیگه کندی از همه چی، انگار پوست می ندازی و اون ابرموجود جدید می شی که می تونه پیش بره تو هر مسیر و با دل و جرات بزنه به جاده و به راحتی هر سنگی رو تو مسیرش بنداز کنار.
حال خوب دلت رو به فرد یا چیزی گره نزن.
همه چیز به آن بسته ست و در لحظه هیچ هست و نیست.
حال دلت خوب رفیقم
برچسب:
نویسنده: کیان موسویپور