اضمحلالی روز افزون...
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/8 | ساعت: 1:27
از وقتی مجبور شدم بیام اینجا، اونقد بهم ریخته ام که دیگه در توانم نمی بینم به تو کمک کنم.دچار یک اضمحلال روز افزون شدم و روز به روز افول بیشتری رو تجربه می کنم.من رو ببخشو اگر داره بهت سخت می گذره، می تونی رها کنی و بری. مثل من که رها کردم همه چیز روتو آزادی تا ابد و تا ته دنیا...هر چی هم که برای ره...
#شب_نوشت ۲۸: وقتی پشتت گرمه و نفس داری...
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/8 | ساعت: 1:27
#شب_نوشت ۲۸: وقتی پشتت گرمه و نفس داری...
اضمحلالی روز افزون...
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/3 | ساعت: 13:50
از وقتی مجبور شدم بیام اینجا، اونقد بهم ریخته ام که دیگه در توانم نمی بینم به تو کمک کنم.دچار یک اضمحلال روز افزون شدم و روز به روز افول بیشتری رو تجربه می کنم.من رو ببخشو اگر داره بهت سخت می گذره، می تونی رها کنی و بری. مثل من که رها کردم همه چیز روتو آزادی تا ابد و تا ته دنیا...هر چی هم که برای ره...
#شب_نوشت ۲۸: وقتی پشتت گرمه و نفس داری...
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/3 | ساعت: 13:50
#شب_نوشت ۲۸: وقتی پشتت گرمه و نفس داری...
شاید شب نوشت ۱: خرده جنایتهای ما
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/28 | ساعت: 13:11
#خرده جنایتهای ماشاید شب نوشت ۱: خرده جنایتهای مامکالمات نیمه شب. در ساحل، وقتی صدای موج و می شنوی و تا چشم کار می کنه سیاهیه و سیاهی و فقط سفیدی کف موج گاهی سوسو می زنه...وی:اگر در من خیری دیدی، برای مادرم دعا کن. چون او اینگونه مرا بزرگ کرده.می: نه همیشه.ممکنه ادمهای دیگه ای بعد مادرت، کمک کرده با...
اضمحلالی روز افزون...
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/28 | ساعت: 13:11
از وقتی مجبور شدم بیام اینجا، اونقد بهم ریخته ام که دیگه در توانم نمی بینم به تو کمک کنم.دچار یک اضمحلال روز افزون شدم و روز به روز افول بیشتری رو تجربه می کنم.من رو ببخشو اگر داره بهت سخت می گذره، می تونی رها کنی و بری. مثل من که رها کردم همه چیز روتو آزادی تا ابد و تا ته دنیا...هر چی هم که برای ره...
و روزهای پرچالش خرداد پریشان حال
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/28 | ساعت: 13:11
تو هر سنی که هستیم، پدر که دورتر بشه، انگار پشتمون خالی شده و بی پناه شدیم. هر چند مثل کوه باشیم و کل دنیا رو دستهامون بچرخههمدردیم و یتیمی بد دردیه
#شب_نوشت ۲۷:دچار، دچار و دچار...
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/21 | ساعت: 14:25
#شب_نوشت ۲۷:دچار'>دچار، دچار و دچار...تا حالا دچار شدی؟ وقتی می خوای قدم برداری نمی تونی. دوست داری تو اول ، ادامه و انتهای هر کاری، به چشمهاش نگاه کنی و برق چشمهاش رو ببینی. و برق چشمهاش، بهت جون می ده. تا ته دنیا می تونی بری و قله ها فتح کنی با انرژی برق چشمهاش. انگاری که برق چشمها شگفت انگیزترین ...
رسم روزگار و خاصیت نسبیت ایام
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/16 | ساعت: 2:53
شاید از سال گذشته که در روز تولدم پدرم سکته کرد و دوستمون، رییس بیمارستان گفت نهایت ۴تا۵ ماه ادامه بده. ونیز ۹۶ که در لحظه سال تحویل صفورا به کما رفت، و جراحش گفت که کمتر از یک هفته بکشه کالبد، دیگه کلیه تاریخها، ارزشش رو برام از دست داد.و مدتهاست دیگه هر روز صبح به این فکر می کنم چطور می تونم از هم...
شب_نوشت ۲۵: سهم تو از همفصلی جهانهای موازی
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/16 | ساعت: 2:53
#شب_نوشت ۲۵: سهم تو از همفصلی جهانهای موازیواقعا قشنگ بود شنیدن این لطافت.چند نفر داری تو زندگیت که موفقیتهای حال و آینده ات رو، تو رویاهاشون می چینن، کمکت می کنن و *بدون هیچ چشمداشتی* شاید پله می شن برات؟اونها رو برا خودت ذخیره نگه دار.
#شب_نوشت ۲۶: درد تو رو بزرگ می کنه؟
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/16 | ساعت: 2:53
#شب_نوشت ۲۶: درد تو رو بزرگ می کنه؟می دونمرنجش زیاده و این جور جملات ممکنه التیام الکی و از این صحبتهای شعاری انرژی مثبت ده ها باشه، ولی دیگه بهتر از اینه که رنجهات رو با خودت هی تکرار کنی و به خودت آسیب بیشتری بزنی...هوم؟همچنان معتقدم ببخش اونچه بر تو گذشته رو...نه بخاطر دیگرونبلکه بخاطر آرامش و آس...
شب_نوشت ۲۳:شگفتی قدم زدن با مهره ها!
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/3 | ساعت: 19:34
#شب_نوشت ۲۳: شگفتی قدم زدن با مهره ها!افراد نقابهای متفاوتی دارن.و می شه کنارشون قدم زد.اما قطعا قدم زدن، همه ماجرا نمی تونه باشه...حتما با یک دست لباس مرتب، هر چند گرون، انسان حرفه ای نخواهی بود.*احتمالا* آدمهای نصفه با داستانهای نصفه و نیمه،در نهایت مهره ای بیش نیستن. شاید همون پله باشی براشون، کا...
شب_نوشت ۲۴: و لذت شراب ناب ۴۰ سالگی...
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/3 | ساعت: 19:34
#شب_نوشت ۲۴: و لذت شراب ناب ۴۰ سالگی...همیشه دوست داشتم همفصل شدن با چله نشینی عمر و ملاقات شگفتی چهل سالگی به موازات جهانها رو ...اونچه تا به امروز تجربه شد، به برکت وجود یکایک همه و همه، و بخصوص شما عزیزانی هست که به من آموختین چگونه نفس کشیدن رو. و به تمام سپاسمندم به سبب مهرتان
رسم روزگار و حاص نسبیت ایام
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/3 | ساعت: 19:34
شاید از سال گذشته که در روز تولدم پدرم سکته کرد و دوستمون، رییس بیمارستان گفت نهایت ۴تا۵ ماه ادامه بده. ونیز ۹۶ که در لحظه سال تحویل صفورا به کما رفت، و جراحش گفت که کمتر از یک هفته بکشه کالبد، دیگه کلیه تاریخها، ارزشش رو برام از دست داد.و مدتهاست دیگه هر روز صبح به این فکر می کنم چطور می تونم از هم...
شب نوشت ۲۱: ابرقهرمانهای دینامیت و دینامیتهای ابرقهرمان
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/23 | ساعت: 0:48
#شب_نوشت ۲۱: ابرقهرمان های دینامست و دینامیت های ابرقهرمان
شب نوشت ۲۱: ابرقهرمانهای دینامیت و دینامیتهای ابرقهرمان
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/11 | ساعت: 14:00
#شب_نوشت ۲۱: ابرقهرمان های دینامست و دینامیت های ابرقهرمان
شب نوشت ۲۱: ابرقهرمانهای دینامیت و دینامیتهای ابرقهرمان
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/3 | ساعت: 19:56
#شب_نوشت ۲۱: ابرقهرمان های دینامست و دینامیت های ابرقهرمان
شب نوشت ۲۱: ابرقهرمانهای دینامیت و دینامیتهای ابرقهرمان
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 11:44
#شب_نوشت ۲۱: ابرقهرمان های دینامست و دینامیت های ابرقهرمان
شب_نوشت ۲۲: و این داستان: غریبه ی آشنا در آن دور دستها...
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/20 | ساعت: 11:44
#شب_نوشت ۲۲: و این داستان: غریبه ی آشنا در آن دور دستها...سلام غریبه آشنا و شاید دیگر بهتر ست بگویم، آشنای غریبه ام؛مدتیست که سال نو آغازیده است و اما رمقی برای آغاز و قدم در سال نو شاید نیست. به نظرم شاید هم این تعمیرات موبایل و یا زکامِ به واقع حاصل از توبره سفر، بهانه ای ست به جهت به تاخیر انداخت...
شب نوشت ۲۱: ابرقهرمانهای دینامیت و دینامیتهای ابرقهرمان
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/27 | ساعت: 10:25
#شب_نوشت ۲۱: ابرقهرمان های دینامست و دینامیت های ابرقهرمان